ابراهيم اصلاح عربانى

527

كتاب گيلان ( فارسى )

چرا چرخ مليّتش را پنچر مىكند * همه‌اش جنس و مال متعلق به فرنگ وارد مىشود پولش را هم خوب و قشنگ مىپردازد * نمىگويد جمع شوند و بىسروصدا كارخانه بياورند كه بركتش با خداست * تا اينكه از گرسنگى مردم ، قدرى كاسته شود و اين طوفان بدبختى ، كم شود و به شكل شبنم درآيد * آن آقا به اين آقا نگاه مىكند و همينقدر كلمهء اقتصاد گُفتن را بلدند * شبانه‌روز ، وقت‌وبيوقت كار مىكنند چون كارشان اساس ندارد ورشكست مىشوند * آن مرد ، ديگر پولها را زير خاك چال مىكند خودش و زن و فرزندش را گرسنه نگاه مىدارد * يكباره مىبينى كه بدون وصيت از دنيا رفت از اينطرف كه او مرد پولها بيرون مىآيد * از مطلب دور افتادم ، برگردم بر سر حرف خود امّا چه كسى بايد بشنود ، صاحب‌نظر كيست ؟ * يك روز تك‌وتنها نشسته بودم ديدم يك جوان ترگل و شيك‌پوش را * با كراوات ، دستكش ، گتر و متمدن دروغگو سگ است ، دلم به هوس افتاد و آرزو كرد * هنوز دو هفته نگذشته بود كه كراوات زدم خلاف ادب است ، مات به ابرو زدم * اطوى شلوارم پنير را مىبريد ! عينكم سرتاسر خيابان را تاراج مىكرد * يك عصا از چوب « پلاخور » سفارش دادم به سينهء چپم ، گُل زدم * يك پرتفوى دست يك مرد ديدم همان‌روز ، يك كيف دستى خريدم * سينما رفتم ، به سبزه‌ميدان سر زدم و گردش كردم صدايم را به « مرده باد . . . » در گوشه‌وكنار بلند كردم * يك‌قدرى « بُن سوار » و يك‌قدرى « اروآر » گفتم به من گفتند سوت بايد بزنى ، سوت زدم * سال و ماه ، به وافور ، فوت مىزدم در كوچه و خيابان ، « آن » ها را مىديدم * ميدانى چه كسانى را مىگويم به همانها چشمك مىزدم ! رفيقانم « آب سرخ » مىخوردند * در اين اواخر قدرى هم برايم مىآوردند به من مىگفتند : متعصب و دلباخته نشو * بخور عزيز ، مخالف « پيك‌نيك » نباش دوستانم ، يكدل و يك‌نفس * گيلاسهايشان را آهسته بهم مىزدند شراب را هم در اين اواخر خوردم * به پاى آس پنج‌دستى و هفت‌دستى رفتم كنار خيابان « قمارخانه » است * تاكنون نفهميدم نام اين قمارخانه چيست رفتم به سبك موسكواسكى بيليارد بازى كردم * باختم باوجوداينكه هزاران بار هم فرياد زدم گفتم كه بعد از اين راحتم * اكنون بهتر شده‌ام ، ديگر من آن مرد اولى نيستم ديدم باز هم مىگويند : فلانى بىمصرف است ، * آن‌وقتها كه صابون بود ، حالا تنها كف صابون است ! بگومگوى آنها به گوشم رسيد * به غضب افتادم ، خونم به جوش آمد گفتم على الله كه مُردن خوب چيزى است * انسان بايد بميرد تا راحت شود * يك « لول » ترياك زرّين خريدم * خوردم و خوابيدم به حالت احتضار افتادم ! مادر بچه‌هايم به سر و جانش زد * شلوغى راه انداخت ، به دهانش زد در خانهء ما ، زن و مرد ، پُر شدند * در حالى كه سوار يكديگر مىشدند و به هم تنه مىزدند حالا من نيمه‌جانم ، ولى مىشنوم * حرف اين مردم را ، جلو هِرّه حياط يكى مىگفت : افسوس ! كه نامش از روى زمين محو شد * يكى مىگفت : خدا غريق رحمتش كند يكى مىگفت : حيف است كه نوغان ضايع شود * يكى مىگفت : بدبخت ، آزاده بود ديگرى مىگفت : جنّت‌مكان ، ساده بود * تعجّب نكن ، خلق زمانه به خرس شبيه‌اند تا نفس تو ميزنى و جان دارى ، قدر تو را نمىدانند * همين كه مُردى ، برايت غش مىكنند قبرت را مشبك و منقش مىسازند * در اين اثنا دكتر وارطانى آمد مرا مداوا كرد و نفسم به شماره افتاد و به حالت عادى بازگشتم * پس ، بدان اى شنونده تا حيات دارى و زنده هستى از سكهء پول قلب هم بدترى * تا تندرستى و سرزنده هستى كسى نمىپرسد فلانى كيست * « اجامى « 6 » » يك‌چنين شرح حالى را گفته است سنگ و سفال به فرق دشمن بريزد مدام

--> ( 6 ) . آجامى نام يكى از آموزگاران رشت بود كه شرح احوالى از خود به مضمون بالا در يكى از روزنامه‌هاى محلى رشت نوشت و افراشته ( راد بازقلعه‌اى ) آن را به نظم كشيد . آجامى بعد از بازنشستگى با نام خانوادگى « جم‌خو » در منابر ، وعظ مىكرد .